برادر
شبی که با تو بودم یاد از آن شب
شبی که یی تو بودم داد از آن شب
شبی که لیلی از مجنون جدا شد
فغان و ناله و فریاد از آن شب
خواهرت رقیه
با عکسهایت حرف میزنم تمام افسوس و آه...همیشه و هرلحظه به یادت هستم لحظه هایی که روی تخت بیمارستان نفس میکشیدی چقدر دلخوش بودم که شاید برگردی...رفتنت زود بود برادرم
امیرمحمد توکلی
ز حق توفیق خدمت خواستم
دل گفت پنهانی
چه توفیقی ازین بهتر که خلقی رابخندانی ...
صدات توگوشمه پدر
امیرحسین توکلی
تمام کسانی که من را می شناسند معترفند که در ادبیات دستی بر آتش دارم …
اما من هنوز نتوانسته ام با تمام توانمندی، اندوه رفتنت را با کلمات بیان کنم …
فقط این را میدانم که دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست… حتی شب ها
حتی آن ساعت ۲ نصفه شب لعنتی …